عشق

 

 

فقط برگهای سفید دفترم سیاهی روزگارم رامیفهمند...

 

چه بیهوده مینویسم در این برگهای سفیدچه بیهوده میپندارم که کسی نوشته هایم

رامیخواند چه بیهوده نفس میکشم

آیاکسی هست که به انتظار من باشد؟کسی هست که وسعت تنهایی ام را

بفهمد؟در این افکار چه بی صدا درخود میشکنم...خدابا تو به اندازه وسعت تنهایی من

 بزرگی و به همان اندازه عاشق وزیبا...گاهی شک میکنم که ما روحی ازتو

داریم زمانی که بی هوا دل میشکنیم وبی تفاوت ازیکدیگر عبور میکنیم...چه بی جهت

 کلمات را به دنبال خود میکشانم شانه ام دیگر توان حمل این همه حرف راندارد

کلمات ازدستم کلافه اند چه بی انتهاست حرفای من حرف و حرف و حرف...

دیگرازنسیم نمیخواهم به باغ خاطرات یادمرا بیاورددیگر هیچ گاه باترنم صدای باران

بهار،به یادصدای تواشک نخواهم ریخت.

بگذار سینه ام به  کویری سوزان وخشک مبدل شود تاهیج جوانه ای ازعشق

 درآن شکوفه نزند.آه ای ماهیان سواره برموج مراهم باخود به عمق دریاها ببریدکه

ازساحل بیذارم بگذارید درمیان یک صدف،

 تن غم آلودم راپنهان سازم میخواهم برای همیشه پنهان شوم تاندیشه ام از سرما بیرون

 رود میخواهم غرق ونیست شوم تانامحرمان عشق مراازخاطرشان

بزدایند.دیگر هیچ احساسی جزپوچی  درخود سراغ ندارم نه خشمی نه رحمی ونه

عشقی ،فقط بی تاب گریزم میخواهم تکیه بربازوی ابر،ازاینجا بگریزم وخاطرات را

به دست بادبسپارم.

 


 نفرین!!!!!!!!!!!!

چه سرنوشت عجیبی چه روزگارسیاهی نفرین براین زندگی و این روزگار ناشکیب

 که هیچگاه بادلم سازگاری نداشت ونتوانستم شادی اش را ببینم حالا که با این دل

لبریز ازدلواپسی تنها .بی پناه مانده ام وباهمه شادی ها وخنده ها بیگانه گشته ام آیا

میتوانم ازامیدسخن بگویم وبه فردا دل خوش کنم؟منی که چون پرنده ای

 ازنفس افتاده لبه دیوارنشسته م وهرلحظه بیم افتادنم میرود وباچشمی ترسیده به

صیادان پی دیوار مینگرم چگونه!

چگونه به پرواز بیاندیشم؟دراین غریب آباد  که هیچ کس معنی مهروعاطفه رانمیفهمد

 وغریب کشی رسم وآیینشان است،چگونه

ازعشق سخن بگویم؟


.... 

دلم تنهاست باتمام وجودم آن را حس میکنم تلنگری ازقلبم احساس میکنم پلک هایم

 گرم میشوند قطرات اشک روی گونه ام سرمیخورد...

حالادیگرصدای شکستن بغضم را تا بی نهایت میشنوم

گویی کسی همراهم گریه میکند... اما

تاچشمانم راباز میکنم هرلحظه زودتر وزودتر ازمن دور میشود.باخود فکرمیکنم

اوکیست و...

دراین افکار غرقم اما هق هق گریه ام بیشتر وبیشتر میشود تنها کسی که دراین

لحظه درذهنم می یابم خداست کاش آغوشی داشتی که خودم راغرق آن میکردم

امن ترین گهواره عشق حتی خیالش هم شیرین است شیرین وشیرین!

به اندازه 1عمرتنهایی برای تک تک دلتنگی هایم برای حرف میزدم باغباری

 که ازقلبم برخواسته وحالاروی گونه ام سر میخورد...


 نانوشته ها......

توهم بامن نمی مانی برو بگذاربرگردم دلم میخواست بانگاهت قهر میکردم هوا

ابریست دلتنگم...وچندیست دارم با

خودم باعشق میجنگم اگر میشد برایت مینوشتم لحظه هایم را... صدایم را.....

سکوتم را....

اگر میشد برای دیدنت دل دل نمیکردم. اگر میشد فراموش میکردم صدایت راکه مانند

 لهجه گلهای بهاری هرگاه به

یادم میاید حسی لبریز ازدلتنگی سراغم می آید اینجاست که مست تو میشوم..زمان

 میگذرد خودم راهرلحظه عاشق ترو

شیداترو دیوانه تر میبینم هیچ اراده ای ازخودم ندارم  ...عبورسریع خاطرات.........به

 حالا میرسم آری تو رفتی به پایان

میرسم...باخود میگویم تو هم حرفی بزن هرچند تکراری بگوآیاهنوزم مثل سابق

 دوستم داری...؟

 

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 20:31 توسط آزاده|

در انتظار بینایی در انتظاردیدن کور شدم خسته از زندگی خسته از نرسیدن ها ونشدن ها بارهاوبارها به زندگی اعتماد کردم.چرکه من موجودی زمینی هستم ای کاش

میتوانستم نباشم نبینم ونفهمم!

احساس تهی بودن از درون احساس ترس وتنهایی عظیم از ورا خودم رانظاره میکنم تهی تر میابم هنوز مجبورم که لبخندی بر لبان دشته باشم.هنوزمیخندم اما ازدرون میگریم...

حیرت زده و هراسان درونم را جستجو میکنم اما برای این موفقییت دردناک راه حلی نمیابم.

من در حال سقوطم چقدر دیگر تا به زمین خوردنم باقیست به پایان نزدیک میشوم لذت ها مرا احاطه کرده اند دست نوازش بر سرم میکشند مرا میبوسنداما هیچ یک را نمیبینم بله من نبینا شده ام کور شده ام در انتظار بینایی اکنون همه جا تاریکی است و من معلق درفضا میدانم که به زودی خواهم رفت عبور سریع خاطرات از تولد پلک های خسته و بسته احساس راحتی ونظاره ازبالا مرگ!

گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو تا بدان جا برمت که میخواهی

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هیچگاه

واژگون نشود به هراندازه که ناآرام باشی

یا متلاطم باشد

دریایی که در آن میرانی...

مارگوت بیکل

مسافرخیال تو میشوم در این تکرار بیرحم جدایی ها و فاصله ها.نگاهت رابه روشنایی کدام ستاره سپرده ای که سیاهی ابرهای انتظارمرا نمیبینی؟ببین مرا که چه بی شکیب صبورم و چه بی جاودانه برایت میمیرم!ین روزگار من است که پاک وزلال بخاطر توکبودشده.خزان هزاررنگ فاصله ها را به سبزینگی آمدنت پیوندبزن که چشمانم ازسراب حضورت همیشه باراانی ست.بیا وکنارم بمان زیرا من اززمستان جدایی میترسم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 12:25 توسط آزاده|

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 14:14 توسط آزاده|


آخرين مطالب
»
»
»
Design By : Pars Skin